کشکول اهل دل ( دل نوشته های عاشقانه )
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميآافتد در آب مياندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميآخواهد بدانم چه ميآکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و
اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميآکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
" براي اين يکي اوضاع فرق کرد "
![]()

سلام بر مهدی سلام بر انتظار مهدی و سلام بر لحظه ظهور مهدی
میلاد امید منتظران مبارک باد
زنده باد آبی آسمان
هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است
بیایید کمک کنیم تا همواره از سخاوت زمین و برکت آسمان بهره مند باشیم.
زنده باد آبی آسمان
زنده باد هوای پاک
زنده باد سبزی طبیعت
... و زنده باد من و تو ، که امانت داران خوبی برای آسمان و زمین هستیم و خواهیم بود ، امانت دارانی که نبض آسمان و زمین را خوب می دانند
دوستان خوبم روزگارتان شیرین

مبعث رسول اکرم (ص)بر همه مسلمانان جهان تهنیت باد
خدا یعنی عشق
آیا تا بحال عاشق شده ای؟
اگر عاشق شده باشی
پس خدا را یافته ای.
خدا یعنی صداقت
آیا صداقت داشته ای؟
اگر همواره صادق بوده ای
پس خدا را یافته ای.
خدا یعنی زیبایی
آیا تا کنون زیبایی آفریده ای؟
اگر شاهد زیبایی در یکی از هزاران نوع آن بوده ای
پس خدا را یافته ای.
خدا یعنی خوبی
اگر کار خوبی انجام داده و یا حتی به آن فکر کرده باشی
اگر خوبی را خوب تشخیص می دهی
پس خدا را یافته ای.
اگه عاشقم بهانه ام تویی ...
سلام گلم خیلی وقته نتونستم بیام و تو این فضای مجازی چیزی بنویسم درست کردن این وبلاگ فقط بخاطر نزدیکی روحمون بود ولی خیلی وقته که از تو دور شدم شاید خودت خواستی ولی میخوام بدونی که هرچه هستم بخاطر توست . فقط میدونم خیلی وقته غریبه شدم دیگه حرفاتو با من نمیزنی دیگه محرم رازت نیستم . اینها رو خوب می دونم .
من مسافرم و تو همچنان می مانی
بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است
وقتی بر می گردم و ردپاهای گذشتمو که برداشتم نگاه می کنم نمیدونم چقدر باید دلتنگ بشم به چی فکر کنم و بگم چقدر زود گذشت . وقتی متوجه شدم دیگه کسی برای محرم بودن دلم ارزشی قائل نمیشه گفتم تنها راه اینه که خودم کنار برم تا اینکه بخوان غرورمو بشکنند.
از كوچه زيبای تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم
ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
آن شور جوانی نرود از ياد
اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد
با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش
هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايی
شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايی ...
برای دل خودم نوشتم تا کمی آروم بشم همیشه حفظ ظاهر کردم ولی تو این مدت خیلی کم آوردم
رفتم کنار پنجره که ببینم سروصداهای امشب در چه حده که چشمم به مهتاب افتاد!!!
چه زود شبهای مهتاب رو فراموش کردم!!! اون موقع ها تمام ماه رو می گذروندم به امید یک شب مهتاب... که شب تا خود صبح رو چشم بدوزم بهش .
امشب خنده ام گرفت : چند ماهه که دیگه این کارو نمی کنم!!!!چرا؟؟!!!!
ولی به یاد اون موقع ها و اون شب ها رفتم سراغ حافظ ، با همون نیتها...اومد :
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد
