تبليغاتX
دلم تنگ دل است

دلم تنگ دل است

کشکول اهل دل ( دل نوشته های عاشقانه )

سلام بعد از سكوت يكسال

خـــــداونـــــدا! خدايا کفر نمي‌گويم، پريشانم، چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟! مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي. خداوندا! اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي ‌تکه ناني ‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌ و شب آهسته و خسته تهي‌ دست و زبان بسته به سوي ‌خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري و قدري آن طرف‌تر عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌ و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر روزي‌ بشر گردي‌ ز حال بندگانت با خبر گردي‌ پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است اين شعر را تقديم ميكنم به همسر عزيزم اميد
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:50  توسط مریم  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:5  توسط مریم  | 

 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميآ­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميآ­خواهد بدانم چه ميآ­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و

اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميآ­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

" براي اين يکي اوضاع فرق کرد  "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:50  توسط مریم  | 

 

 

کبوتران سبکبال عرش کبریایی آماده پرواز  شوید

میهمانی در سفره عرش کبریایی نزدیک است   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:21  توسط مریم  | 

 

سلام بر مهدی سلام بر انتظار مهدی و سلام بر لحظه ظهور مهدی

میلاد امید منتظران مبارک باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:41  توسط مریم  | 

یاد خدا آرامبخش قلبهاست

 

زنده باد آبی آسمان

هر کجا هستم ، باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

بیایید کمک کنیم تا همواره از سخاوت زمین و برکت آسمان بهره مند باشیم.

زنده باد آبی آسمان

زنده باد هوای پاک

زنده باد سبزی طبیعت

... و زنده باد من و تو ، که امانت داران خوبی برای آسمان و زمین هستیم و خواهیم بود ، امانت دارانی که نبض آسمان و زمین را خوب می دانند

 

دوستان خوبم روزگارتان شیرین

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:17  توسط مریم  | 

 

مبعث رسول اکرم (ص)بر همه مسلمانان جهان تهنیت باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22:20  توسط مریم  | 

بنام خداوند یکتا

 

خدا یعنی عشق
آیا تا بحال عاشق شده ای؟
اگر عاشق شده باشی
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی صداقت
آیا صداقت داشته ای؟
اگر همواره صادق بوده ای
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی زیبایی
آیا تا کنون زیبایی آفریده ای؟
اگر شاهد زیبایی در یکی از هزاران نوع آن بوده ای
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی خوبی
اگر کار خوبی انجام داده و یا حتی به آن فکر کرده باشی
اگر خوبی را خوب تشخیص می دهی
پس خدا را یافته ای.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:49  توسط مریم  | 

اگه عاشقم بهانه ام تویی ...

سلام گلم خیلی وقته نتونستم بیام و تو این فضای مجازی چیزی بنویسم درست کردن این وبلاگ فقط بخاطر نزدیکی روحمون بود ولی خیلی وقته که از تو دور شدم شاید خودت خواستی ولی میخوام بدونی که هرچه هستم بخاطر توست . فقط میدونم خیلی وقته غریبه شدم دیگه حرفاتو با من نمیزنی دیگه محرم رازت نیستم . اینها رو خوب می دونم .

من مسافرم و تو همچنان می مانی

بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است

 

وقتی بر می گردم و ردپاهای گذشتمو که برداشتم نگاه می کنم نمیدونم چقدر باید دلتنگ بشم به چی فکر کنم و بگم چقدر زود گذشت . وقتی متوجه شدم دیگه کسی برای محرم بودن دلم ارزشی قائل نمیشه گفتم تنها راه اینه که خودم کنار برم تا اینکه بخوان غرورمو بشکنند.

از كوچه زيبای تو امروز گذشتم

ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم

يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم

ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم

هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم

آن شور جوانی نرود از ياد

اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد

با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش

كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش

هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم

با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم

خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم

دل مي تپد از شوق كه امروز كجايی

شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايی ...

 

برای دل خودم نوشتم تا کمی آروم بشم همیشه حفظ ظاهر کردم ولی تو این مدت خیلی کم آوردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:47  توسط مریم  | 

شب مهتاب

 

رفتم کنار پنجره که ببینم سروصداهای امشب در چه حده که چشمم به مهتاب افتاد!!!

چه زود شبهای مهتاب رو فراموش کردم!!! اون موقع ها تمام ماه رو می گذروندم به امید یک شب مهتاب... که شب تا خود صبح رو چشم بدوزم بهش .

 امشب خنده ام گرفت :  چند ماهه که دیگه این کارو نمی کنم!!!!چرا؟؟!!!!

ولی به یاد اون موقع ها و اون شب ها رفتم سراغ حافظ ، با همون نیتها...اومد :

    بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

                                 باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:54  توسط مریم  |